خرمن ماه
ماه دل تنهای شب خود بود که داشت در بغض طلایی رنگش میترکید!
خلوت دلتنگی ایندفعه نمیخوام دلتنگیام رو به ماه بگم یا اونقدر به حریر خرمنش خیره بشم که فکر کنم داره هی بدور ماه تنگتر میشه...نمیخوام ماه دلش بگیره ... ایندفعه.... بدور از تمام جارو جنجالهای روی این کره خاک خورده و زمین خاکی دلم رو بدست گرفتم تا دمی در خلوت نشینم و با تو که مرا نمیبینی اما حرفم را میخوانی خلوت کنم.... کاش پاییز مرگ برگ را میفهمید و زمستان لحظه ایی دستان یخ زده درختان را درک می کرد و باران دلی بحال گنجشکهای بی آشیان میسوزاند!میشود آیا؟!نه نه میدانم نمیشود ....سهم برگ ازپاییز مردن است و دستان درختان در سرمای زمستان پیله بستن در یخ و خم شدن در زیر برف و بارانیست که میبارد از دل ابرهای مسافر برای کویر دل ما نسانها و نه برای آوارگی گنجشکها.. و چه زیبا میپذیرند تقدیر خود را برگ میمیرد که پاییز معنا بگیرد و درختان در زیر برف و باران بخواب میروند تا زمین تشنه و خاک خورده دمی سیراب و زنده شود و گنجشکان به احترام باران در آوارگی خود سکوت میکنند.... تمام این درسها را میبینم ولی باز از دردهای زنگی که گاهی بر روحم چیره میشود دلم میگیرد.... و اما برای من وقتی دلم میگیرد دلخوشیم را به خوابهایم میسپارم و به امید خواب خوش چشمانم را میبندم شاید سخت ترین لحظه های زندگی لحظه هایی باشد که دل ما به خوابهایمان خوش باشد و نخواهیم بیداری را ببینیم!لحظه های دلتنگی لحظه های تولد خدا هست در وجودم...شاید من به اندازه یک برگ قوی نباشم و یا از یک درخت قد خمیده در زیر خروارها برف ضعیف تر ویا ناسپاس تر باشم .من از یک گنجشک بی آشیان مغرورترم اگر در زیر باران بمانم باز بدنبال آشیان نمیگردم و تقدیرم را باور ندارم ....دل به پستی و بلندی راه میدهم و افق را گم میکنم آنقدر به چاله های مسیرم خیره میشوم که بیشتر راه را سکندری میخورم و دلم هی میگیرد و هی خدا در من شکل میگیرد و باز با هموار شدن مسیرم خدا در من میمیرد و باز من دلم میگیرد .....دلم میگیرد از مرگ خدا در وجودم از مرگ انسانیت در وجود مردم...باید جسارت برگها را باور کنم باید شادی را در چشمان درختان بهنگام بوسه ی سوز زمستان بر پیکر عریانشان ببینم ..دستانم سر پناهی باشد برای گنجشکهای بی آشیان و لب تر کنم از باران باسخاوتی که برای خلوت دل ما میبارد!باید از خواب برخیزم .....! من نوشت: دوست خوبم شعرم روبرای شما نوشتم ......امید دارم دلتنگ نباشی لحظه ی دلتنگی این صدا و این طپش نغمه ی روح منست چه رها و خوش صدا پرکشیده تا پس دیوار دلت مهربان لحظه های سبز رویش امدم با ردپایی مانده بر راه افق در پشت سر تا بگیرم نم زچشمان ترت تا بخوانم با تو از روز دگر بخوانم از لحظه ها و از شور دگر سر بروی شانه هایم بگذار شانه هایم آشنای هق هق اند و دوچشمم سرپناهی از برای چشم بارانی توست لحظه های تنگ دلت با من باش تا بشوریم رنگ تلخی و سیال غصه ها تا دلت دست برارد به فلک تا خدا با ما بخواند یک بار دگر یاور بهاری من با توام با من باش من نشستم پای این سفره ی دلتنگ دلت تکه ایی از غم تو سهم من است.......! (صوفیا) عنوان ندارد.......... شاید لحظه ها رو اونقدر تاریک میبینم که دست هام رو واسه نوشتن گم میکنم .... یا شاید ساکت تر از اینم که حرفی برای گفتن داشته باشم...... همیشه وقتی یه راه یا یه جاده به آخر میرسه یه راه دیگه واسه ادامه دادن شروع میشه ..ایندفعه وقتی راهی رو که داشتم میرفتم به پایان رسید همش دلم میخواست کفشهامو گم کنم !شاید بهونه ایی بشه واسه موندن توی راهی که گذشته و من رو پشت سر گذاشته!کفشهای گذشته واسه پاهاییی که باید راه آینده رو بره تنگه! تقلا کردن بیفایده بود بدون اینکه بخوام ادامه بدم کفشهای نو جلو پاهام جفت شدن و این یعنی اینکه باید ادامه داد .......... قانون زندگی و طبیعت همینه ..هیچوقت نمیشه بین آغاز و پایان درجا زد!مثل غروب خورشید و طلوع ماه میمونه تا یکی نمیره دیگری متولد نمیشه و از این تکرار روز و شبای ما رنگ میگیره....! از خاک بگذشتم و ... (نعمانی) من نوشت: میدونم باید خوشبین تر باشم...سعی میکنم. ۲۹شهریور روز تولدم بود....دیر بخودم تبریک گفتم!بیست و چهارمین شهریور رو گذروندم....همش همین! سقوطی از پله سرنوشت! یک سقوط آزاد داشتم!نه از پرتگاه زندگی و یا تپه ایی با ارتفاع دیوار حیاطمان!سقوطی از پله ایی چند سانتی سرنوشت همین!اما همین سقوط نسبتا کم ارتفاع تمام دستانم را خراشید دلیل ننوشتنم همین بود با دستان زخمی نمیشود نوشت حتی نمیتوانستم نقاشی بکشم !تمام ذهنم تهی شد از حرفی برای گفتن و چه خاموشی و سکوت سنگینی لبانم را بهم دوخت و اما زندگی با چشمانم چه کرد ! خدایم نمیدانم در میان انبوه چشمانی که ملتمسانه به آسمانت چشم دوخته اند.......چشمان پر از خواهشم را میشناسی؟! من نوشت: دوست من تو که نوشته ام را میخوانی نمیدانم از خواندنش به وجود پر تلاطمم پی میبری؟ سقوطم گر چه دستانم را خراشید اما بمن آموخت که تنها دوست و همراه من خودم هستم من نوشت: به هیچکس نگو که تنهایی....با گفتنش تنهاتر میشوی. اگر این روزها بگذرد باز با تو سخن خواهم گفت .....اگر این ابرها از آسمانم کوچ کنند باز طلوع خواهم کرد... من نوشت: دلتنگ تمامی دوستان شدم همه ی شما مهربانان را دوست میدارم..... تبعید واژه ها.... از پشت پنجره به هوای دیدن نگاه آشنایی به مردمی مینگرم که بدنبال سایه هاشان می دوند و در روزمرگی خود دست و پا میزنند,دستان بی رمقم توان گشودن پنجره را ندارد , دستانم را به امید عبثی به شیشه ی مات و مبهوت پنجره میکشم , سوز سرما به گرمی دستانم پناه میبرد,جغدی از سر بام پر میکشد و به پشت پنجره مینشیند تا مبادا نگاه اشنایی مرا ببیند ,با نگاهی که هر لحظه بر پیکر امیدم تازیانه میزند به من مینگرد...دستان خالی ام را از ترس پس میکشم ,صدای کش دار ساعت کلافه ام میکند .....لعنت به این ثانیه ها که با این پای لنگشان در مسیر لحظه هایم قد میکشند ...میز رنگ پریده اتاقم مرا به خود میخواند ....نوشته های خاک خورده ,حرفهای ناتمام همه و همه بروی میزم گویی به خوابی ابدی رفته اند ...قلم در دست می گیرم شاید بتوانم با همین دستان خالی باز هم حرفهای خفته ام را بیدار کنم ...صدای موریانه ها به جانم نیشتری میزنند.از قفسه کتاب بالا میروند ..کتابهایم را با ولع می خورند ...هر برگ از کتابهای نیمه جویده که از دهان پر از شهوتشان می افتد بهای عمر رفته ی من است ....انگشتانم با التماس قلم را در آغوش میگیرند ...زیر لب نجوا کنان میگویم بنویس ...بنویس از تابستانی که گرمی ندارد...از این سلولی که سقف کبودش از گورم تنگ تر است . از مردمی که نمیبنند مرا .... از شهر تهی از حرف تازه از نوشته ایی که عریان میخواهد خوانده شود از قلمی که باید در لفافه بپیچد از اندیشه های مرده در نطفه ....بنویس تا از سکوت نمیرم...جوهر قلم از سکوت خشکیده... حال موریانه ها تمام کتابهایم را نیمه جان رها کردند ..به سوی خودم می آیند نوشته های وجودم را میجوند...میدانم که در این زندان خواهم مرد... .....جغد پیر بدون هیچ حرفی نظاره گر مردن من می شود .... صدای ساعت از من دور میشود...چقدر دلم میخواست قاصدکی از پشت پنجره مرا میدید تا از مردن من واژه های نگفته ام متولد شوند........ صوفیا: داستان بالا روایتگر تخیلات نویسنده ایست که اسیر زندان است...زندانی که باید در آن نوشته هایش را لابه لای کهنگی بپیچد و حرفهای نازاده اش را کفن کند..... به امید اینکه آشنایی حرفهایش بخواند یا نگاهش را ببیند...هر روز بروی دیوارهای زندان پنجره ایی را بتصویر می کشد.... نوشته شده توسط :خودم در سوگ خرداد.... می چکد نرم و خرامان سیلاب اشک بر دامنم در هجوم بهت آور گرمای خرداد از برای اعدام آزادی ما بر پوست تب آلود خیابانهای شهر باز هم خونی چکید بازهم از گرمیش تن خاکم لرزید بازهم مادری از داغ دل شیون کشید بازهم خواب تابستانی کودکان شهر ما آشفته شد اشک من دریا بشو بر دل داغم بریز قطره قطره همچو شمع جان بسوزان در فراق لاله ها....... من نوشت: این روزها تلخ تلخم از این همه درد سربی و سیاه....... کودکی در فراق دستان پدر با بغض سنگینی زیر لب می گوید که خدایا ای کاش خاک من نفت نداشت حاکم دلسنگ نداشت اینهمه مردم دلتنگ نداشت.... شعر از صوفیا
![]()
![]()
بر آب بنشستم
روزگاری بس سنگ
بر دفتر خاطرات بنوشتم
خویشتن را سرا پای گل بگرفتم
تا غم درون من نبینی
روی شاد و لب خندان بینی
تو چه می دانستی از اندوه درون من !!؟
خویشتن را ردایی سپید بدادم
گذشته ی سیاه خویش بپوشاند
آینده سپید به رویت بگشاید
تا که دفتر سیاه من نخوانی
![]()

![]()

| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








